تبليغاتX
عاشق واقعی

عاشق واقعی



                                  خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی


حسرت ديدارش در درونم غوغا می کند.شادی را از ذهنم می ربايد و به اشکهايم می

سپارد.تنهايی از پس چشمهايم فرياد می زند.سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ می

 شکند.تيک تيک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهايم فرياد می زند.هر لحظه از

خودم دورتر می شوم.اشکی چشمهايم را تار می کند و بودنش را در من فرياد می زند

و من دلتنگی ام را در شفافی او.غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدايی آشنا

گوشهايم تيز گشته.به تولدی دوباره نيازمندم تا بودنم را ثابت کنم.بايد کاری بکنم اما

دست و بالم بسته است.نميدانم چه بايد بکنم.

خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:56  توسط رامین  | 

                                             
                                                       سلام
سلام به همه دوستای خوبم.من امدم .امدم ولی نه با روحیه قبل با یه روحیه خوب .خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم.ازت ممنونم که افرادی رو سرراهم قرار دادی که کمکم باشن.ان شاءالله از این به بعد با یه روحیه خوب مینویسم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:54  توسط رامین  | 


آروووم نداره دل عاشقم

آروووم نداره      دل عاشقم

 

       میدونم دل تو هم       مثل من

 

               که بی قراره      واسه ی فردا

 

                         وقتی دلا رو     به هم سپردن

 

 

دقیقه ها  رو  دارم  میشمرم        کاشکی میشه زودتر  بمیرن

 

اگه فکر تو  یه  لالائیه  چرا        خوابو   از   چشام   میگیره

 

 

همه دنیا رو زیر و رو  کردم

 

 تا دلت  بشه  واسه ی خودم

 

اما  مونده  رو  نوک  زبونم

 

بهت بگم که من عاشق  شدم

 

 

دل بده به دل عاشقم

 

دوباره  دست تو

 

بده به دست من

 

 

فردا که دوباره تو میای به خونه

 

        دلامون تا ابد واسه هم میمونه

 

                   فاصله همیشه بین ما تمومه

 

                            میخوام که اینو دنیا بدونه

 

 

دقیقه ها  رو  دارم  میشمرم        کاشکی میشه زودتر  بمیرن

 

اگه فکر تو  یه  لالائیه  چرا        خوابو   از   چشام   میگیره

 

 

 

                   اگه یه روز من...

 

                                   تو رو نبینم...

 

                                         بی تو میمیرم...

 

                                                   آخه عمریه...

 

                                                                 همه میدونن...

 

                                                                         که من اسیرم...

 

 

            دوست دوست دارم

 

            دیونه بار

 

            جایی نمیرم گلم

 

            همیشه باهات میمونم

 

            دنیا رو میدم واسه یه لحظه خنده ی تو

 

            دنیای من دست توئه

 

            واسم خنده بکن

 

            منم مجنون تو نمیخوام هیچ وقت عوض بشم

 

            تو هم لیلی منی

 

            گلم

 

                   عمرم

 

                           عمرا من بخوام کسی رو با تو عوض کنم

 

            اگه بری نمیتونم

 

            اگه بمونی میمونم

 

            من یه دیوونم

 

            همیشه دیوونه میموونم

 

            دقیقه ها رو میشمرم

 

 

دقیقه ها  رو  دارم  میشمرم        کاشکی میشه زودتر  بمیرن

 

اگه فکر تو  یه  لالائیه  چرا        خوابو   از   چشام   میگیره

 

 

همه دنیا رو زیر و رو  کردم

 

 تا دلت  بشه  واسه ی خودم

 

اما  مونده  رو  نوک  زبونم

 

بهت بگم که من عاشق  شدم

 

 

آروووم نداره      دل عاشقم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط رامین  | 



من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است


مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط رامین  | 


يه داستان قشنگ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:45  توسط رامین  | 


علي را وصف در باور نيايد

علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
علي با درد ِغربت آشنا بود
علي تنهاترين مرد ِخدا بود
علي درآستين دستِ خدا داشت
قدم در آستانِ كبريا داشت
علي سوز و گدازي جاودانه است
علي راز و نيازي عاشقانه است
دل دريايي اش درياي خون بود
زخون باغ و بهارش لاله گون بود
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
نواي عشق از ناي علي بود
اذان ِ سرخ ، آواي ِ علـي بــود
علي را قدر ، پيغمبر شناسد
كه هركس خويش را بهتر شناسد
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد
دل ز عشقِ تو دريا شد يا علي
جان ز شوقِ تو شيدا شد يا علي
ما به عهدِ تو پابنديم يا علي
تا به مهرِ تـو پيــونـديم يا علي
ياعلي ، قبله عاشقان ، ياعلي
علي را وصف در باور نيايد
زبان هرگز ز وصفش برنيايد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط رامین  | 

.*.*.*.*.*.*.* سايت عاشقانه - تفريحي كوچولو .*.*.*.*.*.*.* 
قطعات عاشقانه43

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دل شکستن چاره اش سنگ نيست اين دل ما با نگاهي سرد نيز ميشکند

 

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرور گدايي کني... آن وقت است که ديگر عشق نيست....صدقه است

 

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد نمي گويم فراموشم مکن هـــــــــرگـــــــــــز ولي گاهي به ياد آور رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود!

 

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

گفتم دل و دين بر سر کارت کردم هر چيز که داشتم نثارت کردم گفتم دل و دين بر سر کارت کردم هر چيز که داشتم نثارت کردم گفتا : تو که باشي که کني يا نکني ؟!؟ آن من بودم که بي قرارت کردم ... آن من بودم که بي قرارت کردم ........ آن من بودم که بي قرارت کردم ............ آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟ فرزند و عيال و خانمان را چه کند ؟ ديوانه کني هر دو جهانش بدهي ... ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟ ديوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟ اي در دل من ميل و تمنا همه تو واندر سر من مايه سودا

 

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 وقتي که دل تنگ ميشمو .. همراه تنهايي ميرم... داغ دلم تازه ميشه... زمزمه هاي خوندنم.. وسوسه هاي موندنم.. با تو هم اندازه ميشه *** پس اي دل آرام گير بياد خداي

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

مي‌گويند سه چيز زاده عشق نيست: جدايي، سفر، فراموشي، ولي آن زمان که تو مرا تنها گذاشتي و فراموشم کردي من لحظه لحظه عاشقت شدم

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 بيم آن ندارم که روزي آسمان تورا از من بگيرد بيم آن دارم که روزي تو خود را از من بگيري بيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند خورشيد مهر تو را پنهان کند درختي را که من در تو کاشته ام براندازد وبرگ هاي طلايي دوستي را بر خاک اندازد تو خود را از من مگير من در تو و با تو زاده شدم بگذار در تو و با تو بميرم

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 زندگي بدون عشق همچون درختي است بدون شكوفه وميوه، عشق بدون زيبايي همچون گلي است بدون بو وميوه اي بدون دانه، زندگي و عشق و زيبايي سه اصل دريك ذات مستقل و مطلق اند كه نه تغيير پذيرند و نه جدايي پذير.

 

  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

راه زندگي راه گلزارها نيست بلكه راه خارهاست، پس بايد پاهاي قوي داشته باشيم تا به راحتي از اين خارها بگذريم

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 من چه دارم که تو را درخور ؟.... هيچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟ ... هيچ ! چه اميد عبثي .... تو به اندازه تنهايي من خوشبختي ... من به اندازه زيبائي تو غمگينم ... تو چه داري ؟ هيچ ! تو چه کم دار ي ؟ هيچ

   

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ديروز را سوزانديم براي امروز... امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 تـوي قـانون جـدايي ، بـي تـو خـنده قـدغن شد/ رفــتي و هـق هـق گـريه، از تو تـنها سهم من شد/ رفــتي و بي تـو بـريـدم ، از هــمه عـالـم و آدم/ بـاقـيه عـمرم و بي تـو، مـن بـه بـاد و گـريـه دادم/ رفتي و گرفتش از من ، رفـتـنت هرچي كه داشتم/ كاشكي بودي وقت گريه، سر رو شونه هات مي ذاشتم/ حـالا نـيستي كـه بـبـيني، بي تـو سـرد روزگـارم/ مـثل مـحكوم بـه گـريه ، حـق خـنـديدن نـدارم

 

   -+-+-+-+-+-+-+-+-+-

خداوند درهاي فراواني ساخته که به حقيقت گشوده ميشوند و آنها را براي تمام کساني که با دست ايمان به آن مي کوبند باز مي کند

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:23  توسط رامین  | 



(*)/(*) 10 نکته برای نزدیک شدن به خانم های مجرد (*)/(*)


 

اكثر آقایون نمی دانند وقتی می خواهند به دختری نزدیک شوند چه باید بگویند. به همین خاطر تصمیم گرفتیم شما را در این زمینه راهنمایی کنیم.

وقتی دختری که از او خوشتان می آید را می بینید، چه می کنید؟ می دوید و پنهان می شوید؟ از آن جمله های کلیشه ای تحویلش می دهید؟ یا با ترس همانجا می ایستید و نمی دانید که چه باید بگویید؟ اما بهترین چیزی که باید بگویید چیست؟

اکثر آقایون در نزدیک شدن به خانم ها بزرگترین اشتباهشان این است که بیش از اندازه فکر می کنند که چه باید بگویند. تصورشان این است که یک کلام جادویی وجود دارد که در همه موقعیت ها جواب می دهد. این کلام جادویی را تمرین کرده و وقتی به فرد مورد نظرشان تحویل می دهند انتظار دارند که آن خانم فوراً جذب آنها شود.

اما متاسفانه این روش به ندرت عمل می کند. چون معمولاً بیشتر حرفهایی که می زنید بی ربط است. در جلب توجه یک خانم کلید کار اعتماد به نفسی است که به او نشان میدهید.

 

كوچولو ؛ بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

كوچولو ؛ بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

كوچولو ؛ بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

 

در زیر به 10 راه مطمئن برای برقراری ارتباط با خانم ها اشاره می کنیم:

1) به محیط دقت کنید. درمورد چیزی که در محیط اطراف می بینید نظری بدهید. این روش مخصوصاً در فروشگاه و مغازه خیلی موثر است. مثلاً اگر او می خواهد یک ساندویچ مرغ سفارش دهد، از او بپرسید که ساندویچ مرغ های آن مغازه خوب هستند یا نه. نظرتان را فوری در آن موقعیت خاص ابراز کنید تا کاملاً طبیعی به نظر برسد. مهم نیست که کجا باشید، همیشه نکته جالبی برای نظر دادن وجود دارد.

2) لبخند بزنید. اینکار به او نشان می دهد که اعتماد به نفس دارید و رفتاری دوستانه دارید. یک لبخند طبیعی نه تنها به خودتان احساس خوبی می بخشد، بلکه برقراری رابطه را برای فرد مقابل نیز راحت تر می کند.

3) دست دست نکنید. اگر برای نزدیک شدن به او تامل کنید، نشان می دهد که اعتماد به نفس ندارید و او فوراً نظر منفی راجع به شما پیدا خواهد کرد. وقتی او را می بینید، بعد از مدت زمان کمی به سمت او بروید و به او نشان دهید که مردی هستید که می داند چه می خواهد و دنبال آن رامی گیرد.

4) زبان بدن مثبت. اگر قوز کرده و سر رو به پایین به او نزدیک شوید، اطلاعات منفی درمورد خودتان به او منتقل خواهید کرد. پس صاف بایستید، شانه ها را عقب و سینه را جلوب دهید و محکم و البته ریلکس راه بروید.

5) نه خیلی سریع. اگر خیلی تند راه بروید، زنگ هشدار درونی او به صدا در خواهد آمد. سعی کنید آرام و عادی به او نزدیک شوید و این بهترین راه برای ایجاد حس راحتی در فرد مقابلتان است.

6) ارتباط چشمی برقرار کنید. هیچوقت شما اولین کسی نباشید که ارتباط چشمی را وقتی نزدیک می شوید قطع کند. اگر چنین کاری بکنید، طرف مقابل تصور خواهد کرد از اینکه به او نزدیک شده اید احساس خوبی ندارید. وقتی از ارتباط چشمی قوی استفاده کنید، بیشتر به سمتتان کشیده خواهد شد. با تمرین در اینکار استاد خواهید شد.

7) گوش دهید. حتماً به حرفهایی که می زند خوب گوش دهید. هیچوقت جواب او را قبل از اینکه خوب درموردش فکر کرده باشید به زبان نیاورید. خانم ها عاشق مردهایی هستند که به جزئیات حرفهای آنها هم خوب گوش می دهد.

8) بی قرار نباشید. لول خوردن و بیقرار بودن بعد از اینکه به فرد مورد نظرتان نزدیک شدید نشان می دهد که احساس راحتی نمی کنید. در اینصورت طرفتان هم چنین احساس پیدا می کند و بحث را ختم می کند. باید مراقب حرکاتتان باشید. حرکاتی انجام دهید که اعتماد به نفس و راحتی شما را به طرفتان مخابره کند نه ناراحتی و بی قراریتان را.

9) تن صدایتان را ملایم کنید. تن صدایتان ابزار بسیاری قوی است. بهترین راه این است که با صدایی آرام و در ضمن شوخ به او نزدیک شوید. همچنین می توانید با صدایی جدی شروع کنید و بگویید "امیدوارم کمی از ساندویچ را برای من نگه داشته باشید" و با لبخندی در ادامه آن به او بفهمانید که شوخی می کرده اید. همراه با دوستانتان روی تن صدایتان تمرین کمید.

10) با فاصله ازاو بایستید. مردهایی که موقع حرف زدن خیلی به سمت زن مورد نظرشان خم می شوند باعث می شوند که احساس ناراحتی به فرد مقابل دست بدهد. بهتر است کمی عقب تر بایستید و این باعث می شود نشان دهید که به حریم او احترام قائلید و از خودتان نیز مطمئن هستید.

رمز موفقیت در استفاده از این روش ها این است که تمرین کنید. این نکات را امتحان کنید و ببینید چه واکنشی دریافت می کنید. وقتی همه آنها را یکجا استفاده کنید مطمئن باشید که بهترین نتیجه عایدتان خواهد شد.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:14  توسط رامین  | 

هر چيزي كوچولو باشه٬ قشنگه!

·´¯`·. اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ .·´¯`·
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:13  توسط رامین  | 

سلام دوستان خوش آمد میگم بهتون

۲۱ شهریور روز تولد نویسنده این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:0  توسط رامین  | 

از دروغهای که یه دختر به پسرمیگه

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 6:26  توسط رامین  | 

چگونه پیشنهاد ازدواج بدیم

پيشنهاد ازدواج دادن بي شك يكي از مهمترين و بزرگترين گامهايي ميباشد كه تا به حال برداشته ايد. شما خواهان آن هـستـيد كه در آن لحظه همه چيز عالي و بـه بـهتـريـن نحو پيش رود و از آن مهمتر كه ميخواهيد پاسخ وي مثبت بـاشـد! ايـن نكـات را هــنگام دادن پيشنهاد ازدواج مد نظر قرار دهيد تا شانس موفقيت شما افزايش يابد:
- مطمئن گرديد كه فرد مناسبي را برگزيده ايد: واضح است نه! امــا حـقـيقت امر آن است كه ازدواج چيزي نيست كه بخواهيد بـخاطـر انــگيــزه هــاي آنــي وارد آن گرديد. ممكن است شما ديوانه وار همديگر را دوست داشته باشيد اما اگر هــمسرتان خواهان فرزند باشد اما شما نه، ازدواج شما قطعا زياد دوام نخواهد آورد و يا آنكه ارزشهاي شما با ارزشهاي همسرتان متفاوت باشد. اگر در مورد  فردي كه ميخواهيد با وي ازدواج كنيد ترديد داريد، بهتر است بيشتر درباره آن بيانديشيد.

2- مطمئن شويد هر دوي شما آمادگي داريد: پيـش از آنـكه پيـشنهاد ازدواج دهيد درباره آن كه در زندگي بدنبال چه اهدافي ميباشيد، حتــي اهداف 50 سال آينده خود با يكديگر صحبت كنيد. هر چه بيشتر بــا يـكديگر در مــورد آن چـه بــراي شـما حائز اهميت ميباشد گفتگو كنيد بيشتر متوجه آن ميگرديد كه آيا با يكديگر تفاهم و سازگــاري داريـد يــا خير. همچنين بايد از لحاظ مالي آمادگي داشته باشيد. اگر شما قادر نيستــيـد كــه مخارج خود را تامين كنيد، بهتر است نامزدي خود را به تعويق بياندازيد.

3- از پدر و مادر وي اجازه بگيريـد: شـما ابـتـدا بايد بدانيد كه آيا اگر پـيش از ازدواج با پدر و مادر وي مشورت كرده و اجازه بخواهيد، آنها را خوشنود ميسازد يا خير. ايـن نـكته شـايـد عـجيـب بـــنظر آيد اما شما كه نمي خـواهيد پـدر زن و مادر همسر آيـنـده خود را برنجانيد؟ اين عمل براي آنكه دلشان را بدست بياوريد بسيار موثر خواهد بود.

4- بطريقي پيشنهاد بدهيد كه خوشايند وي باشد: به پيـشنهاد ازدواج هـمچون يك هديه به بانوي زندگي خود بنگريد. آن را بـطريقـي طـرح ريزي كنيد كه باب ميل و سليقه وي بوده و مطابق با شخصيتش باشد. آيا وي رومـانتـيـك اسـت و يـا اهـل تـفريح و شوخ طبعي؟ آيا ميل دارد بطور محرمانه از وي خواستـگـاري كنـيـد و يا روي ديــوار درخـواست خود را بنوسيد؟

5- در باره هديه دادن به وي تصميم بگيريد: بـراي دختـرهـا و زنـان هيچ چيز مبهوت كننده تر از يك هديه غير منتظره و غافلگير كننده حلقه برليان نمي بـاشد. امـا اگـر تـوان مالي شما اجازه اين كار را به شما نميدهد، براي يك حلقه مناسب بودجه شما كفايت ميكند. اما حتما پيش از آنكه حلقه را خريداري كنيد از نوع سليـقه وي اطلاع يابـيد. ايـن كار را ميتوانيد با سوال كردن از دوستان و يا خانواده وي و يـا مشـاهـده نوع جواهرآلاتي كه وي استفاده مي كند انجام دهيد. اما بسياري از دختران تـمايـل دارند هنگام انتخاب حلقه خودشان حضور داشته باشند. بهرحال بايد به خواسته هاي وي احترام بگذاريد.

 6- مطمئن گرديد پاسخ وي مثبت ميباشد: هنگاميكه پيشنهاد ازدواج ميدهيد، بـايد مطمئن باشيد كه پاسخ وي "بله" خواهد بود. شما ميباست از قبـل در مــورد ازدواج بـه انــدازه كافي صحبت كرده و كــامـــلا از آن چه طرف مقابل از يك شريك زندگي بلند مدت انتظار دارد، آگاهي يافته باشيد. درست است كه ميخواهيد پيشنهاد ازدواج شــما براي او سورپريز باشد اما نبايد بي مقدمه دست به اين كار بزنيد.

7- افراد زيادي را از قصد و تصميم خود آگاه نسازيد: شـما مـمكن اسـت وسوسه شويد كه قصد خود را با دوستان و خانواده خود در ميان بگذاريد. امـا عـاقلانه تر آن است كه اين خبر را تنها با يكي دو تا ازدوستان و يا نزديكان صميـمــي خود در ميان گذاشته و به آنها اطمينان داشته باشيد كه رازدار و محرم اسرار شما ميباشند.

8- پيشنهاد خود را از حفظ نكنيد: صرفنـظر از آنـكه كـجـا و چــگـونــه پــيشنهاد ازدواج مي دهــيد، بايد آن با نهايت صداقت و ابراز عشق حقيقي شما نسبـت بـه وي هـمــراه باشد. از قبل در مورد حرفهايي كه ميخواهيد به او بـزنــيد يادداشت برداريد اما دقيقا آنها را از بر نكنيد. در آن لحظه به وي بگوييد كه چرا وي يـك فرد استـثـنايي بـوده و چـرا شما خواهان آن ميباشيد كه باقي عمر خود را با وي سپري كنيد. بـايـد جملات شما از دلتان برآيد او ميخواهد با يك مرد ازدواج كند و نه يك ربات!

9- مكان و زمان مناسب را بيابيد: مكاني كـه پيـشـنهاد ازدواج مـي دهـيد مي تواند: رسـتوران، پارك، سينما و يا لب دريا باشد.اما بهتر است مكاني انتخاب گردد كــه بــراي هر دوي شما خاطره انگيز بوده و شما را به ياد خاطرات گذشته بيندازد. فـاكتور زمان نيز بسيار مهم مي بـاشــد اگر وي شرايط سختي را سپري مي كند، اگر خسته و يا گرفتار دغدغه هاي شخصي و شغلي خود ميباشد و يا آنكه از دست كسي عصبـانـي اسـت، زمان مناسبي براي اين كار نميباشد.

10- او را دستپاچه نكنيد: شما ممكن است بخواهيـد پيـشنـهاد خود را براي جهانيان فرياد بزنيد و يا حداقل براي همسايگان مجاور خود! امـا مـراقب باشيـد اشـتـياق بـي حد شما كار دستتان ندهد. اگر وي شخص درونگرا بوده و از آن كه مـركز تـوجـه ديـگـران واقع گرديد بيزار ميباشد، بهتر است اين كار را بطور خصوصي با وي در ميان بگذاريد.

11- انتظار همه نوع پيشامدي را داشته باشيد: صـرفنـظر از هـمـه نقشه ها و طرح ريزي ها، امكان دارد امور دقيقا آن طوري كه شما و يا وي تصور ميكرديد پيـش نرود. خود را براي واكنشهاي احتمالي آماده كنيد.او مـمكن است دستپـاچـه شـده و يا هيجان زده گـردد و يـا آن كه كاملا آرام و بي تفاوت باقي بماند. وي ممكن است بگويد: "بله-خيـر" و يــا "شايد". شمـا مـمكن است تصور كنيد وي را كاملا مي شناسيد امـا از پـيـش داوري و آنكه پاسخ وي چگونه خواهد بود پرهيز كنيد چون ممكن است مايوس گرديد.

12- اگر پاسخ وي منفي بود مايوس نشويد: هـمـواره احـتـمال آن كـه وي "نه"بگويد وجود دارد. اما دلسرد نشويد با او صحبت كنيد و علت عــدم آمـادگـي وي را جـويا گرديد. وي ممكن است تـنـها بـه زمـان بـيشتـري نـيـاز داشتـه بـاشـد و يا آن كـه اصلا وي دختر مناسبي براي شما نباشد. اگر اين طور باشد بهتر است همين حالا پي بـه آن بـبـريد تا آنكه پس از ازدواج.

13- خيلي زود و يا خيلي دير پيشنهاد ندهيد: زمـان معـيـنـي براي پيشنـهاد ازدواج وجود ندارد اما بهتر است پس از تنها گذشت 2 هفته از آشنايي خـود بـا وي پـيشـنــهاد ازدواج ندهيد! زمان پيشنـهاد ازدواج هنـگامي اسـت كـه شـمـا بـــراي مــدتــي كافي به يكديگر متعهد شده باشيد. همچنين زياد وقت را تلف نكنيد شجاع باشيد و حـرف دلتان را بزنيد. اگر هم خيلي هم كمرو مي باشيد، مي تـوانـيد پيــشنهاد خود را در قالب نامه براي دختر مورد علاقه خود ارسال كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 6:8  توسط رامین  | 

روابط دختر و پسر

دختر و پسر

 

 

 

روز اول:

پسر: سلام

دختر : سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نيستم مرسی

هفته اول :
پسر: سلام
دختر : عليک سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نيستم مرسی . تو چطوری؟
هفته دوم :
پسر: سلام
دختر : عليک سلام . چطوری؟
پسر: قربانت . بد نيستم . تو چطوری؟
دختر : مرسی .... خوبم
!
هفته سوم :
دختر: سلام
پسر: سلام . چطوری ؟ خوبی؟
دختر: مرسی خوبم . خيلی خوبم و يک نگاه معنی دار به پسر .
هفته چهارم :
دختر : سلام عزيزم . چطوری ؟ خوبی؟
پسر: سلام عزيز دلم . مرسی بد نيستم . تو چطوری ؟
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام يک چيزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم يا بعد؟
پسر: بگو عزيزم
دختر : نه ... حالا زوده ..... باشه بعد !
هفته پنجم :
دختر : سلام عزيزم ... چيزی که هفته پيش می خواستم بهت بگم اين بود که دوستت دارم ... عاشقتم ... زندگی بدون تو برام بی معنيه . تمام آينده خودمو با تو می بينم . اگه تو نباشي آينده برای من هيچه !!!!!!
و کلی از اين حرفها ...... و پسر باور می کنه !
هفته ششم :
پسر: امروز يک دختری توی خيابان آمد از من يک آدرس پرسيد . منم ...
دختر: ديگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم ! چرا اين کارو کردی ؟
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم .....
دختر : يک قول به من می دی؟
پسر: بله
دختر : قول بده ديگه با هيچ دختری حرف نزنی
پسر: باشه عزيزم قول می دم
روابط سالم و صميمی و رمانتيک نه Sexi ادامه دارد .....
ماه هجدهم :
دختر : برام خواستگار آمده
پسر: غلط کرده .....
دختر: چرا؟ خوب طوری که نيست اونم بالاخره آدمه !!!!
پسر : تو چه جوابی بهش دادی ؟
دختر : هنوز هيچی !
پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتيم ! حالا می خوای اونو بذاريش جای من ؟
دختر : يه چيزی رو می دونی ؟ اون هيچ وقت نمی تونه جای تو رو بگيره !
پسر: من چيکار کنم ؟
دختر : نمی دونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی آب خوش از گلوم پايين نمی ره ! میگم برو زودتر زن بگير !!!!!!
پسر : حسوديت نمی شه ؟
دختر : نمی دونم چرا ديگه از اين که تو رو با دختر ديگه ای ببينم حسوديم نمی شه !!!
پسر: در فکر و خيال خود ..... من می دونم چرا !!!!!!!
بعدش پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عريضه سنت آبغوره گيری رو اجرا می کنه !
دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع می شه !
ديد پسر نسبت به دختر ها عوض می شه . قلبش نسبت به واژه هايی از قبيل دوستت دارم عاشقتم و ..... مقاوم می شه !
حالا اگر مورد مشابهی برای پسر پيش بيايد در آينده :
روز اول :
پسر : سلام
دختر : سلام
پسر : ميايی خونمون ؟
دختر : نه !
پسر : مگه به من اعتماد نداری ؟
دختر : چرا ...ولی خووووووب !!!!
در اينجا پسر مراسمی بنام مخ زنی را شروع می کنه و موفق هم می شه علتش هم حرفهايی هست که بتازه گی از دختر قبلی ياد گرفته !
پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم
دختر : آره ..... ولی ..... آخه ......
پسر : من قول می دم برای خواستگاريت بيام و بگيرمت !!
دختر : جدی می گی ؟؟؟؟ و قند توی دلش آب می شه !!!!!
پسر : آره قربونت برم ... و با يک نگاه عاقل اندر سفيه به دختر
يواش يواش دل دختر نرم می شه و رضايت می ده !
و پسر : پس بريم ؟؟؟؟؟؟؟
عصر همان روز :
ريييييينگ ........ رييييينگ ......
پسر که با رفتن دختر به خواب عميقی فرو رفته در حاليکه خسته است با زحمت و غرغر گوشی را بر می دارد !!
پسر : بله ؟ بفرمايين .
دختر : سلام
پسر : سلام چطوری ؟
دختر : مرسی . باهات کار دارم !!!!
پسر : تو که يک ساعت نيست از اينجا رفتی ؟؟؟؟؟!!!!!!
دختر : می خوام دوباره ببينمت !!!!! فردا بيام خونتون ؟!!!!!
پسر : در حاليکه موفقيت بزرگی کسب کرده می گه چرا که نه !!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:46  توسط رامین  | 

تقدیم به عشق


تقدیم به عشق

میگن دستای پاک تو مهمون دستای دیگه ست

میگن نگاه پیش منه اما دلت جای دیگه ست

میگن دروغ بوده که تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگه ست

آخه مگه فرشته ام رسم شکستن بلده آدم میتونه بد باشه مگه فرشته ام بده

با شب مهتاب شنیدم این روزا خلوت میکنی

میگن تو خواب رویاهات خورشید دعوت میکنی

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمیشه

وقتی که نیستم اون چشمات خونه بارون نمیشه

میون رهات نکنه قلبت دادی به کسی

اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی

تو اهل آسمونای اون آسمونای بلند فرشته آروزهام به گریه های من نخند

آخه مگه فرشته ام رسم شکستن بلده آدم می تونه بد باشه مگه فرشته بده

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط رامین  | 

عاشقانه

عاشقانه

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟
 
خداوند فرمود:
 
آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟
 
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت
 
متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر
 
باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر
 
چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را
 
 با دو دست خود انجام بدهد.
 
فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.
 
”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“
 
و آیا این یک مدل استاندارد است؟
 
”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”
 
خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل
 
خواهم کرد.
 
وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.
 
فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.
 
”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“
 
خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.
 
نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.
 
فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟
 
خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.
 
فرشته گونه های زن را لمس کرد.
 
” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما  مسئولیت بسیار زیادی بر
 
دوش او گذاشته ای.“
 
 ”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.
 
“فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“
 
و خداوند فرمود:
 
”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل
 
رنجها و غرور اش است.“
 
این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه
 
چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“
 
آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او
 
مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.
 
او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه
 
جیغ کشیدن دارد.
 
او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، وقتی که خوشحال است
 
گریه می کند و وقتی که ترسیده است  می خندد.
 
او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.
 
وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او
 
خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک
 
می برد.
 
عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.
 
وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.  و از اینکه دوستانش روزگار خوشی
 
دارند خوشحال می شود.
 
او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.
 
وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.
 
ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.
 
او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.
 
او فقط یک اشکال دارد.
 
فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:37  توسط رامین  | 

اس ام اس

ندیدنت عشقت را از دل م نبرد/ فقط دونستم که دل بی تاب شد و مرد/

 گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه/ دیدم ندیدنت فقط میتونه کورم کنه/

****************************

 هر قطره اشک نشان دلشکستگی است هر سکوت نشان تنهایی است و هر لبخند

 نشان مهربانی است و هر اس ام اس نشان دلتنگی من برای تو

****************************

 روزگاریست که من طالب دیدار توام

فکر من باش که هر دم گرفتار توام

من شنیدم که طبیب دل بیمار منی

پس طبیب دل من باش که بیمار توام

***************************

من گلم تو گلزار من

ساحلم تو دریا من

شاخه ام تو ریشه

دوست دارم همیشه

****************************

میگن به یاد کسی بخوابی خوابشو می بینی می میرم برات تا همیشه ببینمت

****************************

ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم

ما خاک قدوم هر چه زیبا صفتیم

از زشتی و کردار دگر خسته شدیم

عاشق دو پیمانه معرفتیم

****************************

مرده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

سوختم خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد

***************************

اگر روزی دلت لبریز غم بود

گذارت بر مزار کهنه ام بود

بگو این بی نصیب خفته در خاک

یه روزی عاشق دیوانه ام  بود

***************************

شعر غزل نمیتونه وصفت کنه

هر کی دیدت نمی تونه ترکت کنه

هیچکی به جز من که برات میمیره

از ته دل نمیتونه درکت کنه

**************************

غمگین و بیقرارم

زخمی تراز ستارم

وقتی رو ندارم

 نفرین به هر چه دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:30  توسط رامین  | 

تو رفتی ودل من با غم محاصره شد

                    گذشته های قشنگ برام یه خاطره شد

من منتظر می مونم روزهای غم به سر آید

                   تو برگردی پیش من بریم اونجا که دل می خواد

گل سرخ سفید از من امیدی

                  مگر حرف بدی از من شنیدی

من حرف بدی از گل نگفتم

                چرا مهر و محبت را بریدی

يک بوسه ز لبهاي تو در خواب گرفتم
                    انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتواني تو ز من دور بماني
                   چون عکس تو در سينه خود قاب گرفتم

عکس تو رو طاقچه قلب منه
                بهترين خاطره عمر منه
دل اگه بخواد بيفته بشکنه
                عکستو طوري گذاشتم نشکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:30  توسط رامین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:52  توسط رامین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:51  توسط رامین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:49  توسط رامین  |